تبليغاتX
سکوت دل



كزكردي تو شونه هات و خودتو ميبيني...!

پرده پنجره چشماتو بردار وببين دنيا را، ديدنيه!

چشم ما رفتنيه! زندگي مهلت پرسيدن به ماها نميده....

اين جهاني كه همش مضحك وتكراره!

تكه تكه شدن دل چه تماشا داره!


پ.ن1: شعرو خودم ننوشتم.

پ.ن2: اين روزا خيلي چيزا تماشايي شده!

پ.ن3: بعضي آدما خيلي بي لياقتن .... خوبي نكن به هيچكس

پ.ن4: حالم از اين همه خيانت بهم ميخوره!

پ.ن5: به هرنگاهي دل نبند كه همه نگاه ها بي ريا نيستند.



+ تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:50 توسط فاطمه |

 

گاه انسان بايد در سختي باشد تا به ديگري دست ياري دهد

گاه انسان بايد با بخت بد رو به رو شود تا هدفش را بهتر بشناسد

گاه يه طوفان باعث آرامش هميشگيش ميشود

گاه يه آسيب باعث يه احساس زيبا ميشود

گاه تنها ماندن باعث ميشود تا واقعيت وجودش را بشناسد

گاه بايد بي احساس باشد تا بتواند همه چيز را حس کند

من چه بسيار ازاين دردها را پشت سر نهادم ولي به هيچ يک نرسيدم

نه هدفي...نه حسي...نه آرامشي...نه...


پ.ن: از تکرار اين لحظات خسته شدم!!!

پ.ن: رفيق مطمئن باش دلم دیگرچيزي به اسم اعتماد رو نميشناسد!

 

 

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 21:56 توسط فاطمه |

 

پاييز...

بازهم با همه جدايي ها با همه وصال ها از راه رسيد

من از فصل زرد هراس دارم

من از خردشدن برگها زير پاهايم هراس دارم

روزي که دستان ِ تو جدا شد...

آسمان ديدگانم دست در دست باد پاييزي نوازشگرچشمان بي فروغم بودند

ميداني من بي تو....

مي ترسم از سياهي ها !

مي ترسم از سختي ها !

مي ترسم از دورنگي ها !

وقتي تو نيستي

من شبگرد تنها نشين خلوتِ غم هستم

بي تو هرشب اشکِ من از ديده مي بارد

بي تو بودن سخت است

اما من تسليم ِ تقديرم

بروتا دلم آرام گيرد...

 

پ.ن: گاهي اين زندگي عجيب بوي نااميدي ميده...

پ.ن: خدااااااااايا چرابه آسمان ِ توصداي من نميرسد...

 

 

+ تاريخ چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:56 توسط فاطمه |

 

دلم هواي تو را کرده....

چشمي بگشا شايد اين دلتنگي ها پايان پذيرد

من تنهابا چشمهاي تو بيدار خواهم شد

چشمي بگشا تا من اوج گيرم با نگاه تو

شايد آسمان ديدگانم آفتابي شود

باچشمانت حرف ها دارم

چشمي بگشا تا برق چشمهايت مرا سيراب عشق کند

مهرباني تو تمام ترديدها را ازدلم شست

وگرمي دستان زيبايت به دلم زندگي بخشيد.


پ.ن: سعی کردم دیدم روعوض کنم تامثه قبل تلخ نباشه!

  

+ تاريخ دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 2:29 توسط فاطمه |


 

ديشب توخلوت وخاموشي اتاقم گريه کردم

واسه دل خودم...

واسه دل تو...

واسه پروانه که سوخت...

واسه شمعي که آب شد...

واسه گلی که ازساقه اش جدا شد...

من هنوز لبريزم از خاطرات او

از آن نگاه هاي گرم

از آن دوچشم مست

از آن دست هاي سرد

اما چه قدر افسوس!

اماچه قدر حسرت!

آسان رفت!

درآخرين ديدار با آخرين لبخند وداع تلخي کرد با قلب ويرانم...

 


پ.ن۱: نفرين به تواي سرنوشت!

پ.ن۲: غم بی همزبانیم راباد خواهم گفت وحکایت نامهربانیت را....

 

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 14:25 توسط فاطمه |


 

بگذريم !

بگذريم تا برسيم به جايي که ديگر بايد بگذريم ...

ولي اين بار نه از مطلب که بايد از هم بگذريم .

بيا ياد بگيريم که وقت گذشتن که رسيد ساده بگذريم !

بيا ساده بگذريم با يک خداحافظِ ساده ، خيلي ساده نه بارفتارهای بیهوده

بيا وقتِ گذشتن که شد نترسيم از حادثه ي شکستن ِ ديگري ...

نترسيم از  قصه ي تلخ گريه هاي شبانه ي ديگري ...

نترسيم از هراس تنهائي ديگري ...

نترسيم از دردهاي ديگري ...

بيا اگر وقت گذشتن است ... با شهامت بگوييم ...

خداحافظ !

 

پ.ن: از زندگي آموختم که هيچ گاه سلام مهرباني را پاسخ ندهم!


 

+ تاريخ پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:22 توسط فاطمه |


 

گربدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

گر بدینسان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود

چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک.

 

 

+ تاريخ شنبه بیستم تیر 1388ساعت 14:31 توسط فاطمه |