تبليغاتX
سکوت دل


چشم ميبندم كه مبادا چشمانت را

از ياد برده باشم

وطبق عادت كنار پنجره مي روم

سوسوي چند چراغ مهربان

وسايه كشدار شبگردان خميده

وخاكستري گسترده بر حاشيه ها

وصداي هيجان انگيز چند سگ

وبانگ آسماني چند خروس

از شوق به هوا ميپرم چون كودكيم

وخوشحال كه هنوز

معماي سبز رودخانه از دور

برايم حل نشده است

آري از شوق به هوا ميپرم

وخوب ميدانم

سال هاست كه مرده ام.


پ.ن: اين روزها خاطرات گذشته آزارم ميده!


+ تاريخ یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 20:30 توسط فاطمه |


دل ِ من تنها بود....

دل ِ من هرزه نبود...

دل ِ من عادت داشت كه بماند يك جا

به كجا...؟

به در خانه ي تو !

دل ِ من بي همزباني را نمي فهمد

دل ِ من غربت را درك نميكند

دل ِ من صادق بود

دل ِ من بي ريا دل بست

اما....

دل ِ من را حرفاي مردم سوزاند

دل ِ من را اين بي وفايي ها سوزاند

دل ِ من را گل هاي پرپر سوزاند

دل ِ من را دنيا سوزاند

بعد از اين كن فراموشم كه رفتم!

رفتم از كوي تو

اما كوله بارم تنها خاطرات تو....


پ.ن: به ياد آرزوهايم سكوتي ميكنم بالاتر از فرياد!



+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 23:25 توسط فاطمه |



كزكردي تو شونه هات و خودتو ميبيني...!

پرده پنجره چشماتو بردار وببين دنيا را، ديدنيه!

چشم ما رفتنيه! زندگي مهلت پرسيدن به ماها نميده....

اين جهاني كه همش مضحك وتكراره!

تكه تكه شدن دل چه تماشا داره!



پ.ن: اين روزا خيلي چيزا تماشايي شده!

پ.ن: بعضي آدما خيلي بي لياقتن .... خوبي نكن به هيچكس

پ.ن: حالم از اين همه خيانت بهم ميخوره!

پ.ن: به هرنگاهي دل نبند كه همه نگاه ها بي ريا نيستند.



+ تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:50 توسط فاطمه |

 

گاه انسان بايد در سختي باشد تا به ديگري دست ياري دهد

گاه انسان بايد با بخت بد رو به رو شود تا هدفش را بهتر بشناسد

گاه يه طوفان باعث آرامش هميشگيش ميشود

گاه يه آسيب باعث يه احساس زيبا ميشود

گاه تنها ماندن باعث ميشود تا واقعيت وجودش را بشناسد

گاه بايد بي احساس باشد تا بتواند همه چيز را حس کند

من چه بسيار ازاين دردها را پشت سر نهادم ولي به هيچ يک نرسيدم

نه هدفي...نه حسي...نه آرامشي...نه...


پ.ن: از تکرار اين لحظات خسته شدم!!!

پ.ن: رفيق مطمئن باش دلم دیگرچيزي به اسم اعتماد رو نميشناسد!

 

 

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 21:56 توسط فاطمه |

 

پاييز...

بازهم با همه جدايي ها با همه وصال ها از راه رسيد

من از فصل زرد هراس دارم

من از خردشدن برگها زير پاهايم هراس دارم

روزي که دستان ِ تو جدا شد...

آسمان ديدگانم دست در دست باد پاييزي نوازشگرچشمان بي فروغم بودند

ميداني من بي تو....

مي ترسم از سياهي ها !

مي ترسم از سختي ها !

مي ترسم از دورنگي ها !

وقتي تو نيستي

من شبگرد تنها نشين خلوتِ غم هستم

بي تو هرشب اشکِ من از ديده مي بارد

بي تو بودن سخت است

اما من تسليم ِ تقديرم

بروتا دلم آرام گيرد...

 

پ.ن: گاهي اين زندگي عجيب بوي نااميدي ميده...

پ.ن: خدااااااااايا چرابه آسمان ِ توصداي من نميرسد...

 

 

+ تاريخ چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:56 توسط فاطمه |

 

دلم هواي تو را کرده....

چشمي بگشا شايد اين دلتنگي ها پايان پذيرد

من تنهابا چشمهاي تو بيدار خواهم شد

چشمي بگشا تا من اوج گيرم با نگاه تو

شايد آسمان ديدگانم آفتابي شود

باچشمانت حرف ها دارم

چشمي بگشا تا برق چشمهايت مرا سيراب عشق کند

مهرباني تو تمام ترديدها را ازدلم شست

وگرمي دستان زيبايت به دلم زندگي بخشيد.


پ.ن: سعی کردم دیدم روعوض کنم تامثه قبل تلخ نباشه!

  

+ تاريخ دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 2:29 توسط فاطمه |


 

ديشب توخلوت وخاموشي اتاقم گريه کردم

واسه دل خودم...

واسه دل تو...

واسه پروانه که سوخت...

واسه شمعي که آب شد...

واسه گلی که ازساقه اش جدا شد...

من هنوز لبريزم از خاطرات او

از آن نگاه هاي گرم

از آن دوچشم مست

از آن دست هاي سرد

اما چه قدر افسوس!

اماچه قدر حسرت!

آسان رفت!

درآخرين ديدار با آخرين لبخند وداع تلخي کرد با قلب ويرانم...

 


پ.ن۱: نفرين به تواي سرنوشت!

پ.ن۲: غم بی همزبانیم راباد خواهم گفت وحکایت نامهربانیت را....

 

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 14:25 توسط فاطمه |


 

بگذريم !

بگذريم تا برسيم به جايي که ديگر بايد بگذريم ...

ولي اين بار نه از مطلب که بايد از هم بگذريم .

بيا ياد بگيريم که وقت گذشتن که رسيد ساده بگذريم !

بيا ساده بگذريم با يک خداحافظِ ساده ، خيلي ساده نه بارفتارهای بیهوده

بيا وقتِ گذشتن که شد نترسيم از حادثه ي شکستن ِ ديگري ...

نترسيم از  قصه ي تلخ گريه هاي شبانه ي ديگري ...

نترسيم از هراس تنهائي ديگري ...

نترسيم از دردهاي ديگري ...

بيا اگر وقت گذشتن است ... با شهامت بگوييم ...

خداحافظ !

 

پ.ن: از زندگي آموختم که هيچ گاه سلام مهرباني را پاسخ ندهم!


 

+ تاريخ پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:22 توسط فاطمه |


 

گربدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

گر بدینسان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود

چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک.

 

 

+ تاريخ شنبه بیستم تیر 1388ساعت 14:31 توسط فاطمه |


خستم رفيق
خسته ازدنيايي که آزارآدم هاش داغونم کرده
خسته از دنيايي که نامهرباني هاش وجودمو به آتيش کشيده
حالم از آدمای اطرافم بهم میخوره آدمایی که توی چهرشون زشتی وخیانت موج میزنه
يه بزرگي گفته ارزشمندترين مردم کسي است که دنيا رو براي خود باارزش نداند
گفته ي اين بزرگ يعني انسان باارزش وجود نداره
ارزش اين دنيا توي چيه که آدما خودشون رواين همه وابستش کردن

چرا يکي خنده هيچ وقت از روي لباش محو نميشه يکي ديگه وقتي خوابه ازچهره ش غم ميباره
چرا يکي بايد هميشه حسرت بخوره حسرت به دل هم ازدنیا بره ولی يکي ديگه...
چرا هيچ تعادلي وجود نداره

اين دنيا مثه يه تجارت شده که يکي از اين تجارت کلي سود ميبره يکي ديگه فقط زيان
میدونم زندگی یه اجباره!
میدونم تحمل نامردیه روزگار یه اجباره!
از بودن بین این آدما و از بودن توی این دنیای نامرد خسته شدم

 

پ.ن:لبریز ازگفتنم ولی درهیچ سویم محرمی نیست!


 

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:30 توسط فاطمه |